عرب عین را گاه به چشم می گوید گاه به چشمه گاه به اشک...

داود حسین پور

جستجو

 

بازی مهم تشکیلات

چهارشنبه سوم خرداد 1391   06:08

تشکیلات یک بازی مهم است.

مسئله ِی تشکیلات در مجموعه های متنوع فرهنگی، اجتماعی و تربیتی، به انحا مختلف مطرح بوده است و رنگ های کم و زیادی به اقضاء موقعیت و مسائل تشکل وخصوصا روحیات افراد محوری داشته است. مجموعه هایی که به جای پرداختن به مسئله از کنار آن می گذرند، اولین گام به سوی ناکامی و نابودی خود برداشته اند.

تشکلیلات دو رو دارد که در اینجا قرض صرفا توجه به دو بعد است نه چیز دیگر. اهمیت این دو بعد از آن جهت است که ندیدن هر کدام، مجموعه را با بی تعادلی و بحران مواجه می کند. به ویژ] در مجموعه های تربیتی- به دلیل نزدیک تر بودنش به انسان- که حفظ تعادل بین این دو به مراتب دشوار تر است.

روی اول بازی بودن آن و روی دوم اهمیت این بازی است.

بازی است از آن جهت که ماهیتی مستقل ندارد و باید در خدمت اهداف و گرایش های مجموعه باشد. از خود استقلالی در مقابل هدف مجموعه ندارد ونباید داشته باشد. در واقع تشکیلات اعتبارا برای دوام مجموعه لازم است و نه حقیقتا. به عبارت دیگر تشکیلات موضوعیت ندارد و آنجا که موضوعیت پیدا کند، نقطه آسیب مجموعه است. در آن صورت است که تشکیلات زدگی جایگزین کار تشکیلاتی می شود.

روی دوم که مکمل اولی است اهمیت این بازی است، آنقدر که اگر نباشد در واقع تشکیلات کارکرد خود را از دست می دهد و به یک ابزار بی خاصیت تبدیل می شود. درست مثل اره ای که برعکس به دست گرفته و برچوب میسایی. انرژی سیستم را می گیرد و اثری به جای نمی گذارد.

نکته دیگر اینکه این آگاهی نه فقط در سطح مسئولین و اعضای محوری بلکه در جزترین سطوح سیستم لازم است.


نوشته شده توسط : داود حسین پور

مغز وحشی

سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391   22:40


مغزم وحشی شده، رام نمی شود. پاچه می گیرد. چند وقتی ست اینطوری شده دست خودم نیست. مغز وحشی ویژگی اش این است. رابطه ام با خیلی ها را شکرآب کرده مخصوصا اساتید. این خاصیت مغز های وحشی است. تقریبا از فصل رویش بود که با مجید نزدیک بود به خاطر گرفتن گاف های منظقی بحث ها اساتید از اردو اخراج شویم. تو کتاب خواندن هم همین است. بعضی کتاب ها تاب آدم را می برند بس که پرش های منطقی دارند در بحث. اساتید گروه هم از دستمان عاصی اند. من و علی مخصوصا. و البته دو سه نفر دیگر هم هستند سر کلاس که مغزشان نسبتا وحشی است. مغز وحشی مثل فنر فشرده شده آماده است یک جای بحث استاد کوچک ترین تناقضی، خلائی یا هر مفت دیگری باشد، انرژی متراکمش را رها کند. گاف بحث را پتک کند بزند تو سر صاحب بحث!
در اساتیدمان البته کسانی هستند که نظم ذهنشان تحسین برانگیز است. اما چه می شود کرد امروز عقل وحشی ام پاچه دکتر باقری را هم گرفت. هرچند استاد اشکال را متوجه نشد و به انتقاد بی منطق متهم شدیم. لکن حضرات کلاس اشکال را تصدیق می کردند.
الغرض تعلیم و تربیت باید عقل وحشی بپروراند. تعبیر نزدیک به آن شاید تفکر انتقادی باشد. اما نه! تفکر انتقادی خیلی لوس است! نمی چسبد. برای تربیت مغز وحشی سه نکته لازم است.
یک. وفای به عقل، همان که در پست پیشین توضیحش گذشت.
دو. هیمنه شکنی سخنران: مهم نیست. طرفت استاد تمام باشد، یا فیلسوف زمان، عقل وحشی در ابهت مدرس زمین گیر نمی شود. (البته احترام به استاد را باید صد برابر بیشتر هر چیز مراعات نمود)
سه. اخلاق، نمی دانم، و نمی فهمم دو بال عقل وحشی ست. لازم نیست همه چیز را تو بفهمی! لازم نیست همه چیز را هم بدانی یا تظاهر به دانستنش کنی. نمی دانم خود فهمی ست...


نوشته شده توسط : داود حسین پور

وفای به عقل، وفای به مربی

پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391   23:48


تعبیر وفای به عقل متعلق به دکتر حکمت، استاد فلسفه دانشگاه علامه است که امروز مهمانِ کانون اندیشه بود. بحث در باره فارابی و بسیار جذاب بود. دکتر حکمت هم استاد اهل دقتی ست. وفای به عقل تعبیر ایشان بود. به تعبیر عمیق ایشان رسیدن به حقیقت نیاز مند وفای به عقل است. وفای به عقل دو وجه دارد. وجه اول اینکه با توجه به این اصل در هیچ فیلسوفی چون بزرگ است و چون چه و چه است نمانی و در او متوقف نشوی و به حکم عقل وفادار بمانی. وجه دوم و مهم تر اینکه حد عقل را بشناسی. الوافی الی المقصود (یک همچین عبارتی) یعنی چیز که تو را برای برآوردن هدفی کفایت می کند. این بدان معنی است که باید به محدودیت های مرکبت واقف باشی!

در مورد مربی هم می توان از این وفا سخن گفت. بنابرین مربی در جریان تربیت باید این ویژگی را به عنوان یک خصلت محوری در مربا بپروراند. یعنی اولا زمینه توقف در سخن این و آن را برای او از بین ببرد و او را متوجه قابلیت ذاتی غقل خود بگرداند. دوم اینکه محدودیت های عقلش و در معنی کلی محدودیت های خودش را به او نشان دهد.

نتیجه وفای به عقل، وفای به مربی ست به هر دو معنی، در معنای نخست مربا با وفای به عقل، در محدوده سلایق مربی نمی ماند. و در معنا دوم می تواند محدودیت های مربی را بشناسد. و بدین ترتیب انتظار معقول و واقعی از او داشته باشد.



نوشته شده توسط : داود حسین پور

شالوده شکنی بلوغ

چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391   02:18

بچه ها کم و بیش خودشان تغییرات را در خودشان حس می کنند البته به هوش و خودآگاهی فرد خیلی بستگی دارد. لکن درصدی از آن برای همه مشترک است. این ادراک دو جنبه دارد یکی جنبه درونی که خود فرد با نظر به خودش چهره اش، عواطفش و اخلاقیاتش و ...(این دو تای آخر باز بستگی به خودآگاهی فرد دارد) متوجه این تغییرات می شود. و گاه تحت تاثیر نگاه و تغییراتی که در نوع تعامل اطرافیان با خودش می بیند این حس به او دست می دهد که دارم بزرگ می شوم! در این سن بسیار دیده ام که به تبع این تغییرات فرد با باور های پیشین ذهنی خود دو گونه رفتار می کند. منظورم از باورهای پیشین افکارو اعتقاداتی که به آنها پایبند بوده ،افرادی که با آنها ارتباط داشته و برایش مرجعیت داشته اند، مادر و معلم و مربی و دوست و... و حتی تجربیات معنوی و دینی ، از آن هم بالاتر علایق و سلایق! منظور همه ی اینهاست. همه این ها را می گویم باور های ذهنی. افراد به دو گونه متفاوت با اینها برخورد می کنند که هنوز نمی دانم دلیل این تفاوت چیست؟ به هر حال در حالت اول نوجوان در باور های قبلی اعم از افکار و تجربیات و مراجع و... تشکیک می کند. در حالت دوم برخوردی ملایم تر دارند و آنها را در ذهن خود تعلیق می کند. بسته به میزان جامعه پذیری  نوجوان میزان بروز این تشکیک و تعلیق متفاوت است. نمی دانم چرا ولی ظاهرا این تشکیک و تعلیق برایش نوعی ارزش به حساب می آید. شاید آنها را جز پیله ای می داند که تا دیروز بلوغ دور خود تنیده بود و برای امروز پروانه شدن باید همه را شکست و رها کرد!

اگر بپذیریم این تشکیک و تعلیق را به نوعی ساختار شکنی حکم داده ایم. فلاسفه مابعد ساختارگرا مثل دریدا شالوده شکنی یا همان ساختار شکنی را راه رشد و بهبود شرایط می دانند. و البته آن را نه تحمیلی و ارادی بلکه طبیعی و قهری می پندارند. بگذریم که توضیحش مفصل است اما به اجمال در روش ساختار شکنی عناصری که در شکل گیری یک ایده یا پدیدار از آن پس زده و اخراج شده اند به طور انقلابی به ضد خود تبدیل شده و بر ساختار موجود غلبه می کنند و بدین ترتیب با این ساختار شکنی، ایده ی جدیدی می روید. ساختار شکنی تا حدودی متاثر  از تئوری تز و آنتی تز و سنتز هگلی است. اگر این قسمت را نفهمیدید بگذارید به حساب اینکه در چهارخط نمی شود کتاب 200 صفحه ای را شرح داد. اصلا ساختار شکنی دریدا را بی خیال، خودمان می فهمیم که وقتی نوجوان بر وضع موجودش می شورد و تمام عرصه های ارتباطی اش را باز تولید می کند. نوعی ساختار شکنی اتفاق می افتد.

عرض اینجاست که در مقابل این اتفاق درونی، طراحی ها تربیتی بیرونی نیز متناسب با آن باید پیاده شوند. این مسئله ی بسیار مهمی ست با توجه به این تبیین می توان گفت که آموزش های پیش از بلوغ و تربیت دینی قبل از آن باید چگونه باشند؟ چرا باید بجای تکیه بر اطلاعات و دیتا، باید بر بستر سازی متمکز شود. باید سعی شود ارتباط فرد با خودش و با کانون خانواده به عنوان "پناه" نوجوان تکیه شود. چرا باید بر فرصت های بروز فرد تاکید شود. و... نکته قابل تامل دیگر با توجه به همین مبنی، تغییر مرجعیت و ارتباط روحی و عاطفی از مادر به پدر در سنین بلوغ است که وقتی فرد ساختار قبلی روابطش را به هم ریخت جایگزین بدیع و جذابی برای او مهیا شود. باید حرف ها ایده ها و فضا ها و افق های جدید برای فرد مهیا شود. تغییر پایه از راهنمایی به دبیرستان نیز از این جهت به فرد کمک می کند البته به شرطی که بعد تربیتی این فرآیند رصد شود. همچنین مجموعه هایی مثل آل طه که تفکیک بین قسمت نوجوانان و جوانان شان تفکیک عمیقی ست از این جهت برگ برنده را دارند و این نیاز جدید را می توانند بر طرف سازند.

خلاصه ی کلام اینکه با ساختارشکنی درونی فرد باید ساختارشکنی بیرونی متناسب با آن اتفاق بیفتد و از این منظر ارتباط با یک فرد به عنوان مربی ثابت در مجموعه ها مربی محور در قبل و بعد از بلوغ این فرصت را از ما می گیرد. همچنین اگر انتقال عاطفی از مادر به پدر به خوبی اتفاق نیفتد فرد با مشکل مواجه می شود. هنجار های قبلی را شکسته و هنجار های جدیدی برای جایگزینی وجود ندارد. نکته آخر این که با توجه به این ساختار شکنی در تربیت دینی مربی نباید تمام تخم مرغ هایش را در سبد قبل از بلوغ مربا بچیند و باید افق های جدید و بدیعی را برای دروان بلوغ و پس از آن باز کند این همان مطلبی ست که مرحوم عین صاد تعبیر به ذبح مفاهیم می کند. ذبخ مفاهیم یعنی وقتی مطلبی را در غیر جایش مصرف کردی تاثیر که نمی گذارد هیچ در جای خودش هم دیگر نمی تواند مطرح شود و یا حد اقل طرح آن با سختی های بیشتری همراه است.

پ.ن: این مطالب صرفا کنکاشت ذهنی ام در این طور مطالب است و برای خودم بیشتر جنبه تمرینی دارد و روی هیچ کدامش نمی توانم قسم حضرت عباس بخورم. مسئولیت پذیرفتنش پای خودتان اگر هم ردیه ای دارید باز هم من باب همین تمرین و جستار عقلی در موضوع خوب است بگویید.


نوشته شده توسط : داود حسین پور

بلوغ، مسله یا فرصت؟

شنبه نوزدهم فروردین 1391   17:44

تجربه ی ارتباط با نوجوانان آل طه کهنه نمی شود. از نکات فراوانی که "بودن" با بچه های قسمت نوجوانان (راهنمایی ها) آل طه بهم فهماند اگر بگذریم، دیدن "بزرگ شدن" بچه های با صفا و دوست داشتنی ای که ساعت های زیادی از عمرت را به آنها پرداختی لذتی دیگر دارد. و البته تاملی عمیق تر. یکی یکی، دوتا دوتا و چندتا چندتا، قد می کشند و صداشان دو رگه می شود. دماغ هایشان کش می آید، پَچَخ می شودو... قیافه ی بعضی آنقدر تغییر می کند که به سختی می توانی بگویی این همان فلانی است. دلت غلنج می رود و پیش خودت ذوق می کنی! نمی دانم ذوق برای چی؟ انگار ته دلت را قلقلک می دهند.

مادر هایشان! وای که مادرهایشان گاه چقدر مضطربند. حرف که می زنند انگار بچه شان را یکی می خواهد به زور ازشان بگیرد. مادر، بچه برایش، پیر هم که بشود بچه است. رویشان نمی شود که دیگر لپمان را نمی کشند.

در این دوران خصوصا سال تغییرات اول اکثرا کم حرف می شوند. حوصله ی هیچ چیز را ندارند. گاهی حوصله ی تو را هم! تو که روزی دعوا بود میانشان که کدامیک کنارت بنشینند. از دفترمجوعه که پیاده می روید  حرم، دست کدام را بگیری؟دستت را روی شانه ی کدام یکی بگذاری. در گوش کدام یکی یواشکی پچ پچ کنی و او ریسه برود و بقیه شاخک هایشان بجنبد و ... و این وسط تا بخواهی حواست جمع همه باشد پیر می شوی! حوصله ی تو راهم ندارند. در حالی که الان عطش خواستن های قبلی که از درون آتشی بپا کرده را پشت همان دماغ چاق و پشت لب سبز و صدای خروسی نا خواسته بد جوری پنهان کرده است.

حوصله ندارد در حالی که شاید از همیشه محتاج تر است. ولی از همیشه هم سر سخت تر. این عیدی که رفتم مشهد یکی دیگرشان قد کشیده بود و صدایش دورگه شده و قیافه اش... که می گفتی این همان فلانی...

همان زمان ها کتاب های روانشانسی رشدو ... را ورقی می زدم. کتاب های مربوط به بحث بلوغ، ترجمه ای یا تالیفی، رتبه یک را در آمار کتاب های روانشانسی نداشته باشد دو را حتما داشت. مادر و پدر ها  اولین تجربه های مسئله دار شدن با فرزندانشان را، به طور جدی در این دوران تجربه می کند و می بینی آنهایی را که خیلی اهل صحبت و مشورت نبودند به چه تقلایی افتاده اند. خودت هم به عنوان مثلا مربی، ته دلت نگران از دست رفتن! آن پسر ماه و پاک هستی.

مقدمه ام طولانی شد الغرض دروه بلوغ دوره شاید مهم ترین تغییرات روحی و روانی و جسمی در انسان است. جالب اینجاست که این دوره در دوره معاصر نسبت به قبل ماهیت متفاوتی پیدا کرده و از "امیدی برای پرواز" به "اضطرابی برای سقوط" تبدیل شده است.

نمونه هایش در متون دینی فراوان است. علمای بزرگ دینی از بلوغ به عنوان "مهمترین" فصل زندگی یاد می کردند. علی صفایی خدا رحمتش کند نوشته است. این «نفخت فیه من روحی» مراد 4 ماهگی جنین نیست! بلکه آغاز دوره بلوغ است. اساسا شروع تکلیف شرعی در ادبیات دینی ما نشان از این دارد که در پرورش دینی افراد چقدر روی این دوره حساب باز شده! این ها همه ش امید پرواز است. اما اضطراب سقوط که شرحش عیان است. از معلم مدرسه، تا پدر مادر، متفکر دینی و روانشناس و حتی سیاست گذار فرهنگی بلوغ را مسئله می پندارد نه راه حل! یادم است کار آنقدر بالا گرفته بود که آقا گفته بود «جوانان در کشور ما مسئله نیستند راه حل اند» منظور ایشان کل سن جوانانی و خصوصا دانشجویان بود لکن این بیان حکیمانه در باره بلوغ هم صادق است. متاسفانه خود فرد هم تحت تاثیر نگاه رایج در جامعه همین مواجهه را با خودش دارد، و به بلوغ نگاه مسئله ای دارد و در اضراب سقوط نکردن است تا امیدواری برای اوج گرفتن!

هرکدام از این دو نوع نگاه - تهدیدی و فرصتی- به دوران بلوغ توصیه ها و نظام سازی های  خودش را تولید کرده است که به طور مستقیم و غیر مستقیم بر فرد تحمیل می شود. نگاه تهدیدی توصیه می کند به انزوا، بستن فضا، توصیه به ندیدن و نشنیدن و ...  و در بهترین حالت به فرد و خانواده اش که: «یکی دو سالی صبر کنید می گذرد و درست می شود» حال آنکه تا جایی که سواد ناچیز من می گوید بلوغ در اسلام و در صدر اسلام سن انتخاب است. سن رهایی از جحود گذشته و زندگی در افقی بی نهایت است.

الغرض این سوال ذهنم را خیلی مشغول کرده است که چرا بلوغ از فرصتی ناب برای سلوک فرد به یک مسئله صعب در عصر ما تبدیل شد؟ تفاوت عصر و مسئله ی مدرنیته قهرا تاثیر گذار بوده است اما تاثیر نسخه های روانشناسی غربی با نگاهی که به انسان دارد چه تاثیری داشته؟ از هم گسیختگی نظام خانواده نسبت به قبل؟ شیوه تربیت دینی؟ اثرات پنهان نظام مدرسه و ...؟ تبعات ناخودآگاه حاکمیت دینی بر خانواده ها و اشخاص و ..... که هر کدام سهمی داشته اند.

کدامشان موثر تر بوده و هر کدامشان چه نقشی داشته اند؟ علت العلل کدام است؟ چه باید کرد؟

عمری باشد و سوادی خواهم نوشت!


نوشته شده توسط : داود حسین پور

موش مردگی!

شنبه بیستم اسفند 1390   00:41

حیوان ها هم می فهمند، دشمن با زنده ها کار دارد.  فکر کند مرده ای کاریت ندارد. 


نوشته شده توسط : داود حسین پور

بدون شرح

دوشنبه هشتم اسفند 1390   00:28

بسم اللّه‎ الرحمن الرحیم

در این موقع كه پس از چهار ماه توقف پرحادثه در خاك فرانسه، برای خدمت به وطنم می‎خواهم اینجا را ترك كنم، لازم می‎دانم از دولت فرانسه كه وسایل امنیت و آزادی بیان را برای اینجانب مهیا نمود، و از اهالی محترم كه با حس انساندوستی علاقۀ خود را به آزادی و استقلال كشور ایران اظهار داشتند تشكر كنم. امید است مهمان‎نوازی دولت و ملت فرانسه و حس آزادیخواهی آنان را فراموش نكنم. و از زحماتی كه به همسایگان و اهالی نوفل‎لوشاتو دادم معذرت می‎خواهم. امید است احترامات اینجانب را بپذیرند.
2 شهر ربیع‎الاول 1399
11 بهمن 57
روح‎اللّه‎ الموسوی الخمینی
پی نوشت: تاریخ را دوباره بخوان! فکر کنم اولین پیام باشد...


نوشته شده توسط : داود حسین پور

پیراهنت!

شنبه بیست و نهم بهمن 1390   15:45

آقا،

مشهد که می آیم چشم هایم سو می گیرند.

تو، راز پیرهن یوسف را بر ملا کرده ای..

                   ضریحت

کار صد پیرهن می کند.




پی نوشت: ولنا ابصار لا نبصر بها...





نوشته شده توسط : داود حسین پور

پای درس روح الله..2

پنجشنبه بیستم بهمن 1390   00:24

برای ما وبرای آنهایی که این روز ها خیلی نگران کشورند!

آن كسی كه میخواهد در انتخابات شركت كند و كاندیدا میشود، آن كسی كه كاندیدا میكند كسی را، آن كسی را كه فعالیت انتخاباتی میكند، آن كسی كه تبلیغ میكند برای خودش یا برای غیر، این آزمایش اش همانجاست. تویی كه خودت را كاندیدا انتخابات كردی، قدرت این را داری كه برای كشورت درست خدمت بكنی، و قدرت خودت را بالاتر از دیگران میدانی؟

 

 تویی كه دیگری را كاندیدا میكنی، دیگران كه غیر از این هستند لایق نمیدانی؟ این را لایقتر و احسن میدانی؟ تویی كه فعالیت میكنی و تبلیغ میكنی برای انتخابات، تبلیغ خودت را میكنی یا تبلیغ برای اسلام میكنی؟ اگر برای رسیدن به مجلس است، دلت میخواهد مجلس بروی و میگویی مجلس یك مقامیاست، شما تبلیغ برای خودت میكنی كه همان تبلیغ برای شیطان است. و اگر تبلیغ میكنی كه بروی خدمت بكنی، من چون میتوانم خدمت بكنم چرا كنار باشم، بروم خدمت بكنم، این شخص چون لایق است چرا كنار باشد، بیاید خدمت بكند، اگر این طور باشد این برای خداست. و این گاهی وقتها به خود آدم اشتباه میشود. بسیاری از اوقات هست كه انسان خودش در كارهای خودش اشتباه میكند. یعنی، انسان چون حب نفس دارد خودش را میخواهد و همهچیز را هم برای خودش میخواهد، مگر اینكه به ریاضات این طور نباشد. این چون حب نفس دارد بسیاری از امور كه از خودش صادر میشود یا از كسانی كه از خودش هستند، اولاد خودش، برادر خودش، عیال خودش، اینها به نظرش خوب میآید. و گاهی همین اگر صادر بشود از یك كس دیگری به نظرش بد میآید. این برای همین است كه، حب نفس اینجا پرده پوشیده است روی واقعیت و نمیتواند انسان تشخیص بدهد. باید انسان توجه كند به اینكه آیا من كه میخواهم یك كسی را انتخاب كنم، اگر این كس یك نفر دیگری از او بهتر بود لكن ارتباطی با من نداشت بلكه با من هم دلخوری داشت، آیا او را كاندیدا میكردم؟ اگر او را هم كاندیدا میكرد معلوم میشود كه این برای خدا دارد كار میكند، كار به خودش ندارد. و اگر این طور نشد بداند كه مسئله، مسئله شیطانی است نه مسئله خدایی. و این دقیق است و این از آن اموری است كه بر انسان پوشیده میماند. و دوستان و برادران كه همه مسئول هستند باید در كارهای خودشان دقت كنند كه برای چی من این كار را میكنم؟

صحیفه امام جلد 18 ص 311

 

 


نوشته شده توسط : داود حسین پور

استقلال2- پرسپولیس3

جمعه چهاردهم بهمن 1390   18:35

حدود دوساعت و نیم مانده به شروع بازی رسیدیم استادیوم، و به یمن همراهیِ یکی از دوستانِ نه چندان فوتبالی و به شدت مبادی آدابم مجبور شدیم بین بلیت های دو هزار تومانی و سه هزار تومانی و پنج هزار تومانی، همان گرانترینش را انتخاب کنیم و برویم وی آی پی! بعداً فهمیدیم تنها فرقش با 3000 تومانی ها این است می توانی پسِ کله‌ی بازکنان و مربی‌ها را از پشت نیمکت ذخیره ببینی! دوست همراه، هم مثل من بیش از بازی آمده بود آدم‌ها را ببیند و به قول خودمان اگر بخواهیم با کلاسش کنیم رصد فرهنگی کند. شانس خوب ما بازیِ خوبی هم از آب در آمد. از آن بازی‌های تاریخی دربی شد. پرسپولیس با یک یار کمتر در ده دقیقه آخر، بازیِ دو هیچ باخته را 3- 2 از استقلال برد. هرچند برای 70 هزار نفر دیگری که توی ورزشگاه بودند اتفاقی از این مهم‌تر وجود نداشت، اما برای ما اولین حضور در یکی از استادیوم ها کشور، آنهم یکی از مهمترین بازی های ممکن و آنهم یکی از جذاب ترین آن بازی ها نکات نو و تکراری قابل تامل دیگری داشت:

1.

فوتبال از داخل استادیوم اصلا شبیه آن چیزی که از تلوزیون ها می دیدیم نیست! صحنه های خیلی حساس و خیلی خیلی حساس و بیشتر از خیلی خیلی حساس از این فاصله کاملا ساده و طبیعی اند. و ما برای اینکه حساسیت موقعیت حمله را درک کنیم بعد از هر اتفاق از روی اسکوربورد ورزشگاه با چند دقیقه تاخیر همان صحنه را مرور می کردیم تا به "واقعیت" قضیه پی ببریم(!!!). این مسئله راجع به تصویری که از بازکنان در ذهن‌مان نقش بسته، روابطشان باهم، بر خوردهایشان با‌هم در زمین، هنرشان در فوتبال بازی کردن، تماشاچی‌ها، و از همه مهم‌تر، هیجان و حساسیت ورزش فوتبال، صادق است. بعد از تجربه دیروزم می توانم بگویم، واقعا فوتبال هیجانش را مدیون رسانه است. و در تَبَعِ این هیجان، جذابیتش را. و به تبع جذابیت، هوادارانش را. و به تبع آن اقتصادش را. به تبع همه ی اینها حیاتش را مدیون رسانه است.

مسئله ی فوق روی دیگری هم دارد. و آن اینکه اساسا رسانه ماهیتش این است که در نشان دادن هرچه که بخواهد و نشان ندادن هر را که نخواهد، مختار است. به راحتی تصمیم می گیرد که از یک مسابقه ی ساده‌ی فوتبال چه زوایایی اش را نشان شما بدهد و چه زوایایی اش را سانسور کند. به همان دوست همراهم می گفتم اگر این تجربه نبود هردوی ما تا آخر عمر فکر می کردیم دبی پایتخت همان چیزی است که تلوزیون نشان می دهد دیگر! و هیچ وقت متوجه این فاصله‌ی عمیق نمی شدیم. تازه، یک مسابقه‌ی فوتبال، یک واقعیت ساده و بدون هیچ پیچیدگی خاصی است و در پخش زنده رسانه در دست بسته ترین حالت خودش قرار دارد، تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل!

همه جملات با به تعبیر فلسفی اش اینکه رسانه آینه‌ی صاف برای انعکاس حقیقت نیست! نتیجه اینکه شناخت واقع کمانطور که هست، به وسیله ی رسانه اساسا ممکن نیست!

2.

مسئله دومی که برایم جلب توجه کرد، مسئله‌ی فرهنگ است. خاصه در این مورد، فرهنگ ورزشگاه ها! به اندکی اغماص می توانم بگویم تمام تماشاگران، بین 17 تا 28 سال، سن دارند. بیشتری مجرد و بعضی مثل همین بغل دستیِ سیگاری من، متاهل! که بعد از به هم زدن رفاقتی فهمیدم بی سواد است و به زنش گفته می رود سر کار و از قم پاشده آمده استادیوم. گفتم سیگار! شدیدا توصیه می کنم اگر مثل من روزی به هر دلیل فرهنگی، ورزشی خواستید برید استادیوم، حتما به جهت وزش باد دقت کنید تا همه‌ی دود سیگار بغل دستی، را تنفس نکنید. افراد داخل استادیوم از نظر رابطه با سیگار به چهار دسته ی عمده تقسیم می شوند. 1) سیگاری اند. 2) در استادیوم سیگاری می شوند،3) به جای سیگار چیز های دیگر می کشند(اصلا حسن ظن نداشته باشید) 4) من و رفیقم هستیم.

به هر حال مخصوصا این بازی افراد مختلف را از تمام استان های کشور جمع کرده، با این حال اکثر آن‌ها در این سه چیز مشترکند.

1)     استفاده از سیگار در سه شکل نخست.

2)     اعصاب ندارند!

3)     علاقه به اعضای خانواده ی بازیکنان!

اولی را که توضیح دادم. دومی توضیح ندارد. درمورد سومی باید بگویم علی الخصوص با توجه به اینکه بازی از نتیجه دو- صفر به سه – دو تغییر کرد. اصولا در ورزشگاه فحش نه تولید می شوند و نه از بین می رود، فقط از تیمی به تیم دیگر منتقل می شود، سهمیه ی خانواده داور هم که همیشه محفوظ است.

ببخشید یادم رفت که مطلبمان طنز نبود، برگردیم سر اصل حرف. فرهنگ ورزشگاه به دلایل مختلف از جمله جذابیت فوتبال و تاثیری که بر جامعه دارد و اصلا به دلیل همین تجمع چند ده هزار نفری که هر جایی جمع شود، می تواند سیل راه بیندازد و بنیانی برکَنَد، هم مورد توجه این طرفی هاست هم آنطرفی ها. از آن طرف علی رغم بد اخلاقی ها و پول پرستی ای که وارد کرده است، بعضی نماد های شیطان پرستی هم در شعارها دیده می شود. از جمله عدد 666 که شاید همین طوری بشود اتفاقی اش دانست اما ترکیبش با جادوگر (لقب علی کریمی) حداقل برای گوش من که برای شنیدن همین چیزها آمده است، قابل گوش‌پوشی نیست. از آن طرف سنت هنوز وجه قالب است و مدرنیته نتوانسته خود را تماما تحمیل کند. مثلا آخرین شعارها برای رسیدن به گل بعد از اینکه دیگر فحش ها و شعار های دیگر جواب نمی دهد. شعار یک دست یازهرا ست. یا این شعار معروف و قدیمیِ "این تیم شیرانه ... یا علی مدد" بین این همه شعار رکیک حیاتش را حفظ کرده. جمعیتی که تمام مراسمِ 2 ساعت مانده به بازی، از سرود ملی گرفته تا سرود های انقلابی که گروه ارکست زحمتش را می کشید آشکارا به سخره می گرفتند و گاهی عبارت های شعر را با الفاظ رکیکی که از ذهن خلاقشان تراوش می شد جایگزین می کردند، موقع خوانده شدن دعای فرج تقریبا همه ایستاده همخوانی می کردند. و ذره ای از تمسخر های قبلی خبری نبود. (لازم نیست بگویم که تقدس محصول سنت است و در مدرنیته جزو اولین چیزهایی ست که زیرآبش می خورد و...)

از همین مسئله نکته مهمی که در باید فهمید و به کار گرفت اینکه فرهنگ از درون منتقل می شود و از درون تغییر می کند. نمی شود از بیرون چیزی را بهش تحمیل کرد ولو در حد یک شعر یک شعار! عناصر سازنده، شکل دهنده و تغییر شکل دهنده ی فرهنگ باید از جنس خود آن فرهنگ باشند. به خاطر همین هم اشاره ی علی کریمی که داشت قبل بازی که داشت خودش را گرم می کرد، جمعیتی را ساکت و جمعیت ساکتی را به شور می آورد و الی التماس های مجریه لباس فرم پوشیده مراسمات قبل بازی برای تشویق و یک دست زدن ناقابل کمترین اثری نداشت.

اگه بخواهم همه چیزهایی که بهشان فکر کردم را یکجا بنویسم که نمی خوانیدشان خب!

باقی ش برای بعد اگر عمری بود و حوصله ای!


پی.نوشت بی ربط: این دوتا سایت را ببینید به مبارکیه دهه ی مبارک فجر، عالی اند: شهر حدیث و صحیفه امام

پی.نوشت بی ربط تر: شنبه 15 بهمن، جلسه سخنرانی با موضوع پژوهش و روش آمیخته: سخنران: دکتر کیامنش. مکان: دانشگاه تربیت مدرس-دانشکده علوم انسانی-سالن شکوهی- ساعت 16:30 تا 18:30



نوشته شده توسط : داود حسین پور

حیا، مدرنیته، مهریز

سه شنبه یازدهم بهمن 1390   02:05

بهانه نوشتن این پست حضور 20 نفر از کنکوری های مدرسه معارف صدرا از شهرستان مهریز، در تهران است.

به مربی شان می گفتند آقا جان. سی و خرده ای سال بیشتر نداشت. 10 ساله که معلم پرورشی مدرسه است و امسال اردوی فرهنگی – سیاحتی براشان گذاشته بود و آورده بودشان تهران. نفس این عمل، و این انگیزه، خود، کار ارزشمندی و قابل الگو برداری ست برای موسسات و مدارس، که فعلا قصد پرداختن بهش را ندارم. ولی چند نکته:

 

-          بچه ها به شدت مؤدبند.  ادب خاصیت زندگی های غیر شهری یا کمتر شهری ست. و هر چه به شهر به معنای ساحت فیزیکی مدنیت و مدرنیته نزدیک می شویم، دریدگی بیشتر می شود، "حیا" کمتر. شهر به خاطر تکثر و فردیتی که ایجاد می کند، فرد را در نوعی خلا فرهنگی، یا بهتر بگوییم خلا هویتی قرار می دهد. این مدل زندگی توصیه هایش را بارها از زبان خود-دلسوز-پندار ها به ما رسانده است. از جمله امثال این جملات که: «کلاه خودت رو بجشب باد نبره!». «چراغی که به منزل رواست به مسجد حرام است» و...

طبیعی است، کسی که به جایی ( هویتی) متصل نباشد پوست می اندازد. پوستی که نامش را حیا گذاشته ایم.

-          بی حیایی ریشه دیگری هم دارد: منفعت! زندگی در شهر اقتضائش منفعت طلبی و سود جویی ست. بار ها با از همان خود-دلسوز-پندار ها شنیده ام  امثال این جمله را که: «گرگ نباشی بقیه می خورندت» و...

و باز زندگی در شهرهای کوچک و به نحو اولی در روستا با اینکه سودگرایی غریزه آدمی ست اما افسار قناعت بر دهان دارد. قناعتی که در مهریز یزد طبعا رنگ بیشتری دارد.

-          ان الانسان لیتغی ان رءاه الستغنی!، مدرنیته و زندگی شهریِ متاثر از آن اشکارا ادعای برطرف کردن تمام و کمال نیاز های آدمی را در ذاتش دارد. غذا هیجان پول شهرت رفاه همه چی! (عمدا ویگول نذاشتم). ان الانسان لیتغی ان رءاه الستغنی.به علاوه، این استغنا، بی نیازیِ کاذب است، بدیهی ست. اما این "اشتغال" شهر است که نمی گذارد انسان خلوت کند به خودش بنگرد و ببیند فقر ذاتی خودش را. نیاز به ذکر نیست که این طغیان پرده دری ست و این پرده همانا حیاست.

 

بماند.

بچه ها مهریز مؤدب بودند. لکن مؤدب بودن شرط لازم است و کافی نیست. کافی برای اثرگذاری و موفقیت. زمینه مهیاست اما به خاطر شرایط تربیتی شاید "توان" شهری ها را نداشته باشند. هرچند برایم در برابر محسناتی که بالا گفتیم و نگفتیم قابل چشم پوشی ست، باید جدی گرفته شود و برایش برنامه داشت. یکی از اهم برنامه ها هدایت تحصیلی ست.

 

انتخاب رشته مهم است. نه برای اینها، که برای همه ی آدم های آدم:

انتخاب رشته ی خوب دو اصل دارد. خودت را خوب بشناس. رشته ها و زمینه ها را خوب بشناس. در هر دو هم فرد نقش دارد هم نهاد تربیت(مربی مدرسه و خانواده و هر چیز دیگر از این دست). در اولی کفه نقش فرد سنگین تر است، در دومی کفه ی وظیفه مدرسه(یا هر جا دیگر). و در هر دو می لنگیم.

راه چیست؟

اول آنکه باید فرصت های یافتن خود برای دانش آموز فراهم شود که نمی شود! و دوم آنکه باید فرصت های مواجه با رشته های دانشگاهی فراهم شود که نمی شود!

 این نشدن بخشیش عدم اطلاع رسانی و آگاهی بخشی مطلوب است بخشیش جو حاصل از ضریب ها کاذبی که رشته های گرفته اند. و این جو خود را بر انتخاب بار می کند، بی آنکه واقعیت رشته واقتضاعاتش روشن شود. مثلا انتخاب رتبه یکی ها در انسانی حقوق در ریاضی برق یا مکانیک است.

راه حل در زمان حاضر برای فرد یک چیز است، تلاش و تحقیق خودش، در هر دو زمینه! شناخت خود، شناخت رشته ها و نسبت میان این دو که مرحله بعد است و عملا با همان شناخت، حاصل می شود.

 

جمله ی آخر را مخصوصا برای مهریزی های مدرسه ی صدرا می گویم (که ممکن است دیدن فضای تهران و دانشگاه و صحبت های ما آنها را به فکر فرو برده و دیدن فاصله و کمبود امکاناتشان نسبت به پایتخت شاید کمی ناامیدشان کرده!)

 

امام خمینی می گفت:

عمده

این است

 که

 باورتان بیاید

 که

 می توانید!

 

 

 

 


نوشته شده توسط : داود حسین پور

امام روح لله..

شنبه هشتم بهمن 1390   02:01

حتی اساتید دانشگاه هم  محتاج به تعلیم و تعلم هستند، و همین طور در حوزه های علمیه ی قدیمی... باید تا آخر عمر مشغول باشند، مشغول به تحصیل، مشغول به تعلیم....


تمام گرفتاری های ما برای همین است که رجال ما در سابق، چه در دولت  چه در مجلس، و چه اونهایی که ارتش را در دست داشتند، قضیه اسلام نزد آنها اکثرا مطرح نبود. چون مطرح نبود آنهایی که در تربیت بچه ها نقش داشتند، اصلا کاری به اینکه این بچه تربیت اسلامی بشود تا یک روح بزرگی پیدا بکند که تحت سلطه ی اجانب واقع نشود و تحت سلطه ی داخل هم واقع نشود، نداشتند. وقتی آنها خودشان تعهد اسلامی نداشتند، بچه های ما هم همانطور تربیت می شوند.


با تعهد به اسلام امکان ندارد که بروند و وابسته به غیر بشوند، آن هم غیری که مخالف اسلام است و دشمن اسلام است.

امام روح الله..


پ.ن: ناخداگاه یاد اصغر فرهادی و گلشیفته افتادم.

و خودآگاه یاد سران سبز.

و خودآگاه تر یاد فردای خودم.



نوشته شده توسط : داود حسین پور

درباره گلشیفته

یکشنبه دوم بهمن 1390   21:55


از وقتی که از بچه های خوابگاه خبرش را شنیدم تا حالا، در میان نوشتن و ننوشتن این پست سرگردانم. از طرفی امتحان های پایان ترم نمی گذارد بنویسم، واز آن طرف این فکر لعنتی نمی گذارد درس بخوانم:

این ها را به اختصار می نویسم تا لااقل فکرم راحت شود.


        1)

    این اتفاق بیشتر از اینکه یک اتفاق غیر اخلاقی باشد. یک برد تمدنی برای غرب است.و نقطه اوج یک فتح. فتحی که از مدت ها قبل، همان وقتی که گلیشفته فراهانی عزم آن طرف کرد برنامه ریزی شده بود:

    فتح زن ایرانی! در مقام نماد.

    (یادم است دکتر حسن عباسی همان زمان ها به این طراحی اشاره کرده بود و از قبل ترش هشدار داده بود).

گلشیفته قبل از این که یک فرد باشد، معتقد یا غیر معتقد، خوب یا بد، یک ایرانی است. هر روز دختران ایرانی زیادی متاسفانه و صد بار متاسفانه شرف خودشان را زیرپای برهنگی شان له می کند. هیچ کدامشان این قدر مهم نمی شوند. چرا؟

بازیگر بخاطر شهرتش، به خاطر محبوبیتش و به خاطر همه ی آن تصویر هایی که فیلم های قبلی اش در ایران، از او در ذهن ما ایجاد کرده و خیلی چیزهای دیگر می تواند "نماد" باشد.

این همه سر صدای رسانه ای حاصل از این عمل گواه خوبی بر این مدعاست.

" زن ایرانی در بستر مرد غربی"

"زن ایرانی ای که برهنگی اش را در جهان فریاد می کند"

و اتفاقات بدتری که بعد ازاین باید منتظرش باشیم همه و همه ضربات مهلکی ست بر پیکره هویت ایرانی اسلامی. 


2)

        اثرات این عمل چیست؟

 اولا خود خبر در نازل ترین سطحش حربه ایست جذاب و البته بسیار موثر برای یک نگاه دیگر مردان به اندام زنانه! مردانی که شاید حجب و حیایشان اجازه ی این کار را در حالت عادی ندهد.

آسیب پذیرترین کسانی که هدف قرار گرفته اند نوجوانان اند. خودم چه بسیار شاهد بودم که عکس های بانو یانگوم ابتدا بالباس و کم کم با لباس ها کمتر! اولین تجربه های عکس دیدن بچه پسر های راهنمایی اطرافم را رقم می زد. و بعد بانو سوسانو و بعدتر... و این قصه همین طور ادامه دارد. این قدم های کوچک و بظاهر بی ارزش وارد شدن در فضایی ست بسیار جذاب و تحریک کننده، و در یک نگاه شبکه ای مرتبط با همه آسیب های جنسی و اخلاقی روز جوانان، مثل دوستی های دختر پسر، مسئله ی حجاب، سکس و...  .

مهم ترین سدی که برای ورود به این مرداب وجود دارد حیاست و حیا آهسته آهسته و قدم به قدم از میان می رود نه دفعی: ولا تتبعوا خطوات الشیطان.

آنهایی که فکر اضمحال هویت اسلامی ما را در سر دارند چه خوب جایی را نشانه رفته اند.


3)

      اثر بعدی هویتی ست:

   گلشیفته الگوی محبوبی برای بسیاری از نوجوانان و جوانان ایرانی بود. خصوصا دخترها، واین عمل او حداقل اثرش در این مسئله این است که قبح عملی قبیح را می شکند. اثر روانی این مسئله برای علمای روانشناسی آنقدر واضح است که امری بدیهی تلقی می شود. اولین کسی که خط را آنهم خطی به این پر رنگی را می شکند ذهن بقیه را برای پذیرش آن و اقدام به آن عمل مهیا تر می کند. حال چه بهتر که آن فرد از شهرت و محبوبیتی نیز برخوردار بوده باشد...


    4)

      از سویی دیگر این طراحی را می توان پاسخی به فضایی که اسلام در غرب ایجاد نموده و جذب هایی که انجام داده دانست. چه بسیار دختران و بانوانی که در سایه اسلام خواهی مردم در کشورهای غربی از برهنگی نجات یافته و در سایه امن حجاب جای گرفته اند. این عملِ تقابلی، از همان خشمی نشات می گیرد که حجاب را ابتدا در فرانسه!(همان کشوری که در آن گل شیفته خودشیفتگی اش گل کرد) و سپس در کشور های آزادی خواهِ! دیگرِ غربی برای دختران دانش آموز و دانشجو ممنوع کرد.


    5)

      چه باید کرد؟

 دو راه حل به ذهنم می رسد اولی تربیتی و سلبی و دومی رسانه ای-تبلیغاتی و ایجابی است:


اول: ترویج تقوای حضور.

دکتر خسرو باقری، استاد فلسفه تعلیم و تربیت دانشگاه تهران در مقاله ای با عنوان "چالش های تربیت دینی در قرن 21" اصلی ترین چالشی که تربیت دینی با آن مواجه است را "ساختار شکنی" می داند، که در آن مرز ها و تقابل ها از میان برداشته می شود. از جمله دوگانه های رنگ باخته در این ساختار شکنی ساختار "دور/ نزدیک" و "ممنوع/ مجاز" است. در اولی مرز های مکانی و زمانی از بین می رود. خبر عملی در آن سوی جهان در ثانیه ای به آن سوی کره زمین می رسد. و در دومی مرز های اخلاقی در هم می شکند. مرزهایی که "تربیت" و "دین" برای هدایت عمل انسان بر آنها متکی است به راحتی در خلوتِ فرد از طریق موبایل، کامپیوتر و هر رسانه دیگری می تواند شکسته شود.

توضیح مفصل مسئله و راه حل هایش در اصل مقاله حاضر است که توصیه می کنم حتما بخوانیدش. یکی از راه حل های تبیین شده در مقاله تقوای حضور است. در تقوای حضور مرز "مکانتی" به عنوان جایگزین مرزهای "مکانی" و "زمانی" و مرز "ممنوع/مجاز" مورد تاکید است، به این معنی که فرد، نفس خود را ارجمندتر از آن می بیند که به هر کاری دست زند به هر چیزی نگاه کند و...


دوم: ترویج خود "یافتگی" ها در کنار این خود "باختگی"!

شناساندن و تبلیغ عمل، و همت بلند دختران و زنانی که از ذلت برهنگی زن در آمده اندو عزیز گشته اند. متاسفانه رسانه ملی ما و رسانه های مکتوبمان هیچ فعالیت قابل دفاعی در مورد نشان دادن واقعیت موجود سیلی که از انحطاط اخلاقی غربی به دامن عفت اسلامی پناه آورده اند، ندارند. و چه جالب است که درصد قابل توجهی از مسلمان شدگان اروپا و آمریکا را زنان تشکیل می دهند وعلت آن همین پناه جویی است.

طرح این مسئله و کار رسانه روی آن باید طوری باشد که در کنار هر گلشیفته ی خود به خراج گذاشته صد گلِ شکفته در بستر تمدن اسلامی در ذهن مخاطب تداعی شود. نشان دادن واقعیت موجود حداقل کار ممکن است. کار تبلیغی و یارگیری از خانم ها هنر پیشه و مشهور غربی در جریان سازی علیه این اقدامات پیش کش. (یادمان باشد خبر مسلمان شدن کاکا بازیکن برزیلی و موارد مشابه دیگر برای نوجوانان ما چقدر هویت ساز بود.)

-         در آخر مشخصا پیشنهادم به برادرانی ست که هنری در مستند سازی دارند: به تصویر کشیدن سیر خود "باختن" گل شیفته در کنار خود "یافتن" دختران جوان آمریکایی و اروپایی می تواند قدری از این جراحت بکاهد.

 

 

 

 


نوشته شده توسط : داود حسین پور

رجعت سرخ ستاره

شنبه بیست و چهارم دی 1390   03:38

شهید برای من  فریاد عقب ماندگی ام است. بهشت رضا و بهشت زهرا هم که می روم این حس شاخص ترین چیزی ست که می توانم بیانش کنم.چشمان شهید به من طعنه می زند: آهای مشتی! کجا موندی؟
متن علی و علی، در مورد "مصطفای شهیدمان" خواندنی است لکن دیروز و امروز باز فکری ام که فاصله من تا مصطفا چقدر است.
تفاوت اصلی کجاست؟ که مصطفا که همش ده سال از من بزرگ تر است این همه بزرگ تر است. این همه بالاست. این همه کار کرده که هرکدامش به کل زندگی من تا حالا می ارزد و من دو روزست نشسته ام و حسرتش را می خورم.
این سوال وقتی پدرش را در مسجد دانشگاه شریف دیدم برایم جدی تر شد.
پدرش به طرز عجیبی معمولی و ساده بود. احتمالا از همان پدر هایی که آرزو داشته پسرش درس هایش را خوب بخواند و نمازهایش را سر وقت و بیش از این هیچ. شاید!
خودش می گفت تا حالا دو آیه قرآن هم پشت تریبون نخوانده ام و ...
پدر معمولی اش را که دیدم سوالم جدی تر شد. فرق مصطفا چه شهید چه غیر شهیدش و داود چه شهید و چه غیر شهیدش در چیست؟
اعتقاداتش؟ یقین ها و باور هایش؟
هوش و استعداد ذاتی اش؟
خانواده اش؟
دوستان؟
...
چی؟
اینها همه هستند و هیچکدام نیستند. که خیلی ها این ها را به مراتب بیشتر و بهتر از او دارند و چه بسی یکی شان خود من...
مخلص حرف این که آنچه ما نداریم و او دارد "همت" است و همت!
قدر الرجل علی قدر همته!
(امیرالمومنین علیه السلام)
و همت فرع بر خودآگاهی است. و خود آگاهی با مقایسه ها حاصل می شود(عین صاد).
کمترین اثری که خون مصطفا دارد همین خودآگاهی ست اگر دوربینمان روی خودمان زوم باشد... اگر!

پ.ن:
همت اگر سلسله جنبان شود...
 
 


نوشته شده توسط : داود حسین پور

پوست کلفت

پنجشنبه بیست و دوم دی 1390   03:51

ترور اول سال 1357:
-تو نماز جمعه بمب گذاری کردند فلانی شهید شد
- کی؟.. کجا؟... خدای من...وای...الله اکبر... وا محمدا... وا علیا..
آخرین ترور سال 1390:
-فلان جا بمب گذاشتند، مهندس احمدی شهید شد
-اِاِاِ...


نوشته شده توسط : داود حسین پور